|
khaterat
|
نخستین گام برای از ميان برداشتن یک ملت ، پاک کردن حافظه آن است.
آلبرت انیشتین
ویلیام جیمز
نه به ابر ،نه به آب ، نه به برگ ،نه به این آبی آرامش بلند
نه به این آتش سوزنده ی لغزیده به جان ،نه به این خلوت خاموش کبوترها
من به این جمله نمی اندیشم
من مناجات درختان را به هنگام سحر
رقص عطر گل یخ را با باد
نفس پاک شقایق را در سینه ی کوه
صحبت چلچله ها را با صبح
گردش رنگ و طراوت را با بوته ی گل
همه را می شنوم ،می بیبینم
به تو می اندیشم
ای سراپا، همه خوبی
تک و تنها به تو می اندیشم
همه جا من به هر حال که باشم به تو می اندیشم
تو بدان اینرا ، تنها تو بدان
تو بیا ، تو بمان
با من تنها تو بمان
جای مهتاب به تاریکی شبها تو بتاب
من به فدای تو
به جای همه گلها تو بخند
تو بمان با من تنها تو بمان
در دل ساغر هستی تو بجوش
من همین یک نفس از جرعه جانم باقیست
آخرین جرعه این جام تهی را تو بنوش
پاسخ چلچله ها را تو بگو ، غصه ابر بهار را تو بگو
تو بمان با من تنها تو بمان
در دل ساغر هستی تو بجوش
من همین یک نفس از جرعه جانم باقیست
آخرین جرعه این جام تهی را تو بنوش
برای همه
پارس می کنند
سگ نگهبان
استخوان می گیرد
پارس نمی کند
سگ
زندانی
شخصیت شد
قایق
وقتی به گل نشست
که
دست هایمان پارو نشد
ز بهره تو از هفت آسمان بریده ام
ز کوچه پس کوچه های دلتنگی آزرده ام
نازنینم
بمان که بی تو شکستم ، با من بخوان که بی تو صدایم با من رنگی ندارد
خوندنم فرقی ندارد .
عزیزترینم
میخوام یک دل پر از ترانه ، واست لالایی بخونم ، یک دشت پر
از گلای عقاقی ، هدیه به چشمات بکنم
کاشکی ستاره ات می شدم ، تو این حریم بی کسی ، بذار ببارم
مثل قطره ای ، که هیچ وقت رنگ نفس هاتو ندیده
بذار که راحتت کنم ، دوست داری مثل کبوتر ، پر بکشیم
به رویامون ، تا دیگه هیچکی نتونه ، بال و پر رو ازمون
بگیره