|
خاطرات
|
با من بخوان
بیت بیت ترنم عشق را
شبنم های وجود
خیال بارش بر گلبر گها را دارند
و نم نم باران محبت تو
غنچه های نورسته نیلوفران دلشکسته را
نوازشگر است.
و رنگین کمان عشق با طراوت
خاطرات تو را سر شار از عاطفه بر خاک قلبم می فشاند.
بیا
قدم بر خاک مزرعه ام بگذار
و بنگر ان بذر صادقانه دوستی را
که چه اسان جوانه کرده است.
بیا با هم رقص گلها را
در پهنای ابی اسمان نظاره کنیم...
چندی است با زمزمه شب
به شوق دیدارت تن را در بستر چشمه سار تو
رها می سازم.
با من بمان
در من بمان
بمان تا صبح صادق قلبم .
ای غریب اشنا...
و من در گذر از امتداد
یک شب پر خاطره
شادمان اما خسته
در کنار جلبکهای سبز مستانه ارمیده ام.
و چه با نشاطم
هر چند دلم در ارزوی فشردن دستان گرمت
بی قرار , منتظر مانده است. اما من صمیمی ترین بوسه ها را
نثار باغ سبز نگاهت میکنم
و زیبا ترین لحظات را
بر قلبت نقش می سازم.
هرکسی داستانٍ خودشو داره
نخستین گام برای از ميان برداشتن یک ملت ، پاک کردن حافظه آن است.
آلبرت انیشتین
ویلیام جیمز
نه به ابر ،نه به آب ، نه به برگ ،نه به این آبی آرامش بلند
نه به این آتش سوزنده ی لغزیده به جان ،نه به این خلوت خاموش کبوترها
من به این جمله نمی اندیشم
من مناجات درختان را به هنگام سحر
رقص عطر گل یخ را با باد
نفس پاک شقایق را در سینه ی کوه
صحبت چلچله ها را با صبح
گردش رنگ و طراوت را با بوته ی گل
همه را می شنوم ،می بیبینم
به تو می اندیشم
ای سراپا، همه خوبی
تک و تنها به تو می اندیشم
همه جا من به هر حال که باشم به تو می اندیشم
تو ای مهربان ترین مهربانها
برای همه
پارس می کنند
سگ نگهبان
استخوان می گیرد
پارس نمی کند
سگ
زندانی
شخصیت شد
قایق
وقتی به گل نشست
که
دست هایمان پارو نشد
اگر از شور و حرارت ،
از احساسات سر کش ،
و از چیزهایی که چشمانت را به درخشش وا می دارند
و ضربان قلبت را تندتر می کنند
دوری کنی ...
تو به آرامی آغاز به مردن می کنی
اگر ورای رویاها نروی
اگر به خودت اجازه ندهی
که حداقل یکبار در زندگییت
ورای مصلحت اندیشی بروی ...
امروز را زندگی کن
نگذار که به آرامی بمیری
آخه موندم این همه متن تخصصی رو چه جوری ترجمه کنم؟